امروز شهریور ۲۵, ۱۳۹۳ و ساعت ۱:۱۲ ب.ظ دقیقه میباشد.
مجله سرگرمیمجله سرگرمی

جدیدترین مطالب

پربازدیدترین مطالب

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از […]

نویسنده : Morteza hashemi تاریخ شهریور - ۲۵ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۸ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت جود کرد و… زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۸ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۷ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۷ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

مردی که قصد ازدواج داشت پس بـه یـک بـنـگـاه ازدواج مـراجـعـه کــرد کـه روی آن نـوشـتـه شـده بـود: “بـنـگـاه هـمـسـریـابـی” مـرد در را بـاز کـرد و وارد اتـاقـی شـد کـه دو در داشـت…. روی یـکـی از آنـهـا نـوشـتـه شـده بـود “زشـت” و روی دیـگـری “زیـبــا” در زیـبــا را فـشـار داد و وارد اتـاق شـد…. دو […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۷ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی‌تفاوت شده است و او می‌ترسد که نکند مرد زندگی‌اش دلش را به دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید: “آیا مرد نگران سلامتی او و بچه‌هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۷ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

در ژاپن مرد میلیونری , درمانی برای درد چشمش پیدا نمیکرد و بعداز ناامید شدن از اطباء پیش راهبی رفت راهب به او پیشنهادکردبه غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند وی پس ازبازگشت دستورخرید بشکه رنگ سبز داد و همه ی خانه رارنگ زدند همه ی لباسهایشان را و وسایل خانه و […]

نویسنده : مدیریت سایت تاریخ شهریور - ۱۴ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺷﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﭘﺴﺮ ﺷﺪ .. ﭘﺴﺮ ﻗﺪﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮﺩ، ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻤﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﮐﻼﺱ ﺑﻮﺩ. ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﮐﻨﺪ، ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺶ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ […]

نویسنده : مدیریت سایت تاریخ شهریور - ۱۴ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

ﺩﻭ ﺗﺎ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﮑﯿﺶ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺸﻦ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﻭ ﺑﺎﻻ‌ﯼ ﮐﻮﻩ ﯾﻪ آﺗﯿﺶ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻦ ﻧﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﺎﺩ ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﮔﻪ […]

نویسنده : مدیریت سایت تاریخ شهریور - ۱۳ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب