امروز فروردین ۳۱, ۱۳۹۴ و ساعت ۷:۰۳ ق.ظ دقیقه میباشد.
مجله سرگرمیمجله سرگرمی

جدیدترین مطالب

پربازدیدترین مطالب

 تو دی فان  ، داستان یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: «امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!» بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: «با توجه به مطالبی که من تا به […]

نویسنده : yasamin تاریخ فروردین - ۳۱ - ۱۳۹۴ افزودن نظر ادامه مطالب

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در […]

نویسنده : Morteza hashemi تاریخ مهر - ۶ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟قرآن. از کجای قرآن؟- انا فتحنا….نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن […]

نویسنده : Morteza hashemi تاریخ مهر - ۵ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در […]

نویسنده : Morteza hashemi تاریخ مهر - ۴ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از […]

نویسنده : Morteza hashemi تاریخ شهریور - ۲۵ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۸ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۸ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت جود کرد و… زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۸ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۷ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیر […]

نویسنده : ahmad تاریخ شهریور - ۱۷ - ۱۳۹۳ افزودن نظر ادامه مطالب